تحلیل سوگ و مرگ

خانم اردیبهشتی در این پست و این پست یه توضیحات مبسوطی در مورد مرگ و سوگ دادن، ایشون از اون قسم ادمهایی هستن که وقتی نوشته هاشون رو میخونم ، حس میکنم خیلی چیز حالیمه و باس الا و بلا بیام اظهار فضلی بکنم.

ماها یه برداشت کلی از دنیا داریم که اغلب کلیاتش تغییری نمیکنه ، یا باوری و یه جور تحلیلی، اغلب مسائل هم از این باور کلی نشات می گیره، وقتی که باور ما یه جایی کارایی نداشته باشه، گیج میشیم، یا سعی میکنیم باورمون رو به روز کنیم طوری که این مسئله تازه رو هم جواب بده یا گاهی نه، یه توجیهی می کنیم، مثلا اینکه حکمتی داره و این قصه ها

حالا در مورد تجربه مرگ نزدیکان و سوگ، تقریبا فک میکنیم که ما در دنیا منحصر بفردیم،‌هیچ کس مثل ما نیس، مثلا دزد به خونه ما نمیزنه، یا تصادف نمیکنیم یا ورشکست نمیشیم یا سرطان نمی گیریم یا ... وقتی میگیرم یه عده می شینن فک میکنن خب چه گناهی مرتکب شدن ( اگه مذهبی باشن) یا اینکه فک میکنن کجارو اشتباه کردن یا چرا این اتفاق واسه اونا رخ داده و قس علی هذا

درحالیکه اگه ما ببینیم یه کشور دچار قطحی شده، میتونیم پیش بینی کنیم اگه ما هم مثل اونا رفتار کنیم و مدیریت داشته باشیم میتونیم مثل اونا قحطی زده بشیم

یا اگه یه کشوری شده تگزاس ما هم می تونیم مثل اونها به یه خورده سعی و تلاش بشیم تگزاس

و صد البته اگه یه کشوری بنظرمون پیشرفته هس و میخوایم مثل اون بشیم، بایستی رفتارهامون شبیه اون ها باشه که مثل اونها نتیجه بگیریم نه اینکه مثل اونها دماغمون رو به اسمون باشه که تا ته حفره دیده بشه

از بحث سوگ خارج نشیم، واکنش ما به ازدست دادن یکی از نزدیکان میتونه متفاوت باشه و اینجاس که بهش رنگ فلسفی میزنیم یا مذهبی و قصه می گیم که علتش این بود، اما کسایی که می مونن مهم هستن، وقتی بهشون اختصاص میدیم،  توجه عمیقی میکنیم؟ نه چون موقعی که درشرف موت قرار گرفتن اهمیت پیدا میکنن. یا دراصل اصلا ناراحت رفتن شاید نباشیم، ناخوداگاه ناراحت این هستیم که چرا واسه ما یا بستگان ما این اتفاق افتاد، سنی نداشت، یا چرا تصادف کرد، چرا این سرطان گرف، هنوز عروسی بچش رو ندیده بود یا ارزو داش بره کربلا، طفلی تازه لباش رو عمل کرده بود، حیونی رژیم گرفته بود، زود بود واسش، انگار یکی نشسته و منتظره که ببینه بقیه چی میگن، بعداون برگه پرکشیدن افراد رو دیر و زود کنه، اگه موقعی که چربیجات رو می بلعن بگی چربی خوب نیس، نگاه حق بجانبی می گیرن که دس بردار عمر دس خداس، یا اگه بگی هوای الوده داره چیکار میکنه با ریه،‌ میگن به دلت بد نیار، دنیا دوروزه،‌یا اگه بگی حالی نمی پرسی، جواب میدن، اینقد گرفتارم که عزراییل هم نمیتونه وقت پیداکنه بیاد سراغم

/ 7 نظر / 22 بازدید
خانم اردیبهشتی

سلام خوشحالم پست هام حس حکمت را در شما برمی انگیزه [چشمک][مغرور] حس می کنم پستتون جای توضیح بیشتر داشت. یعنی چند موضوع مختلف را بهش اشاره کردید ولی بسطش ندادید. بحث باور، عبرت آموزی و بازماندگان هر کدومش به توضیح بیشتری احتیاج داره [لبخند]

مامان نازدونه ها

منکه میگم نصفه سوگواری وگریه های ما در غم از دست دادن عزیزان بخاطر کم کاریها و بی توجهی هایی بوده که در زمان حیاتش بهش روا داشتیم واز یاداوریشون اشک ندامت میریزیم حالا تو چی میگی؟[چشمک]

ناصرهلالی

گاهی مینویسم گاهی که دلتنگ میشوم گاهی که سرشار ازاحساس میشوم ... چقدر اینجا آشناست؟؟ - با عطرواژه هایی که بوی احساس میدهد چشمهایت رابه من قرض میدهی؟؟ وقتی که درهوای خودنمایی ام. همراه میشوی؟ naserhelali.mihanblog.com گاهنوشته های ناصرهلالی( برای تبادل لینک)

نیلوفر

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه دیر به دیر آپ میکنم ولی دوستای وبلاگیمو فراموش نمیکنم سر بزنین بهم نظرتون برام مهمه

آدم

ای کاش ایوب بود و می آموختم صبرش را ای کاش سلیمان بود می آموختم زبان حیوانات را

نیلوفر

شما لطف دارین ممنون که سر زدین

هورمزد

سلام وبلاگ زیبایی دارین و خوشحال شدم که به وبلاگتون اومدم ممنون می شم که به وبلاگ منم سر بزنین و خوشحال می شم اگه تبادل لینک کنیم