حس نهان

سرباز - دولت

صبح ایستگاه بی ارتی ونک سرباز بدون اینکه کارت بکشه یا وجه ای بپردازه وارد ایستگاه شد و در جواب اعتراض مسئول مربوطه گفت من سرباز 18 ماه خدمتم!! مسئول مربوطه یاداور شد که خون شما رنگین تر از دیگران نیست و هزینه رفتار شما رو دیگران می پردازند و اینبار بجای سرباز یک مسافر دیگری نعره زد که حقوق راننده را دولت میدهد و ... فارغ از اینکه دولت نه ید بیضا دارد و نه دم مسیحایی و اگر هزینه ای میکند از جیب و سرمایه مردمست.

+ ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

میانسالی و پیری

وقتی حس میکنم که دیگه وقت چندانی نیست،‌ امیدی به رشد قابل توجهی یا تغییری در زندگی و آینده نیست بیش از پیش دلمرده میشوم ولی وقتی مشغول مطالعه میشوم بخصوص مباحث عمیق روانشناسی حس میکنم هنوز زنده ام و هنوز کورسویی از امید هست

+ ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

یلدا

این یلدا و یلدای هشت سال پیش؟

+ ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٩/۳٠
comment نظرات ()

من تبریزم!

خیلی اتفاقی اومدم تبریز

بعد از سالها هنوز برام اشنا،‌ شیرین و دلنشین دیدار از تبریز با کلی خاطرات اون زمانها

+ ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۳
comment نظرات ()

برای دکتر حبیبی

اولین بار اسمش در اولین انتخابات ریاست جمهوری ایران شنیدم، که نامزد پیشنهادی حوزه علمیه بود،‌ دومین بار اسمش رو موقعی که به عدم کفایت بنی صدر رای مخالف یا ممتنع داده بود،‌ سالها گذشت تا اینکه شد معاون اول هاشمی و سیبل گل آقا،‌اون موقع درک نمیکردم که مدارا و سعه صدر یه مدیر ارشد یعنی چی؟

روحش شاد

+ ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

بعد از 34 سال

34 سال گذشت از اون روزایی که خیلی ها خوشحال بودن و خروجش رو جشن گرفتن و فک میکردن همه چی درس میشه، همه چی که درس نشد یه چیزایی هم خراب شد، دستاوردهایی یا شاید بشه گفت تجاربی بدست اومده که مطمئنا به بوته فراموشی سپرده میشه، اما برای من که اون موقع کودکی بیش نبودم، آینده خیلی روشن بود و حالا میدونم برای پیشرفت و تغییر من نمیتونم اظهار نظر قاطعی بکنم، بیشتر میدونم که اینده روشنی درپیش نداریم. این دریافت بسیار تلخیه

+ ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

تحلیل سوگ و مرگ

خانم اردیبهشتی در این پست و این پست یه توضیحات مبسوطی در مورد مرگ و سوگ دادن، ایشون از اون قسم ادمهایی هستن که وقتی نوشته هاشون رو میخونم ، حس میکنم خیلی چیز حالیمه و باس الا و بلا بیام اظهار فضلی بکنم.

ماها یه برداشت کلی از دنیا داریم که اغلب کلیاتش تغییری نمیکنه ، یا باوری و یه جور تحلیلی، اغلب مسائل هم از این باور کلی نشات می گیره، وقتی که باور ما یه جایی کارایی نداشته باشه، گیج میشیم، یا سعی میکنیم باورمون رو به روز کنیم طوری که این مسئله تازه رو هم جواب بده یا گاهی نه، یه توجیهی می کنیم، مثلا اینکه حکمتی داره و این قصه ها

حالا در مورد تجربه مرگ نزدیکان و سوگ، تقریبا فک میکنیم که ما در دنیا منحصر بفردیم،‌هیچ کس مثل ما نیس، مثلا دزد به خونه ما نمیزنه، یا تصادف نمیکنیم یا ورشکست نمیشیم یا سرطان نمی گیریم یا ... وقتی میگیرم یه عده می شینن فک میکنن خب چه گناهی مرتکب شدن ( اگه مذهبی باشن) یا اینکه فک میکنن کجارو اشتباه کردن یا چرا این اتفاق واسه اونا رخ داده و قس علی هذا

درحالیکه اگه ما ببینیم یه کشور دچار قطحی شده، میتونیم پیش بینی کنیم اگه ما هم مثل اونا رفتار کنیم و مدیریت داشته باشیم میتونیم مثل اونا قحطی زده بشیم

یا اگه یه کشوری شده تگزاس ما هم می تونیم مثل اونها به یه خورده سعی و تلاش بشیم تگزاس

و صد البته اگه یه کشوری بنظرمون پیشرفته هس و میخوایم مثل اون بشیم، بایستی رفتارهامون شبیه اون ها باشه که مثل اونها نتیجه بگیریم نه اینکه مثل اونها دماغمون رو به اسمون باشه که تا ته حفره دیده بشه

از بحث سوگ خارج نشیم، واکنش ما به ازدست دادن یکی از نزدیکان میتونه متفاوت باشه و اینجاس که بهش رنگ فلسفی میزنیم یا مذهبی و قصه می گیم که علتش این بود، اما کسایی که می مونن مهم هستن، وقتی بهشون اختصاص میدیم،  توجه عمیقی میکنیم؟ نه چون موقعی که درشرف موت قرار گرفتن اهمیت پیدا میکنن. یا دراصل اصلا ناراحت رفتن شاید نباشیم، ناخوداگاه ناراحت این هستیم که چرا واسه ما یا بستگان ما این اتفاق افتاد، سنی نداشت، یا چرا تصادف کرد، چرا این سرطان گرف، هنوز عروسی بچش رو ندیده بود یا ارزو داش بره کربلا، طفلی تازه لباش رو عمل کرده بود، حیونی رژیم گرفته بود، زود بود واسش، انگار یکی نشسته و منتظره که ببینه بقیه چی میگن، بعداون برگه پرکشیدن افراد رو دیر و زود کنه، اگه موقعی که چربیجات رو می بلعن بگی چربی خوب نیس، نگاه حق بجانبی می گیرن که دس بردار عمر دس خداس، یا اگه بگی هوای الوده داره چیکار میکنه با ریه،‌ میگن به دلت بد نیار، دنیا دوروزه،‌یا اگه بگی حالی نمی پرسی، جواب میدن، اینقد گرفتارم که عزراییل هم نمیتونه وقت پیداکنه بیاد سراغم

+ ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

حکایـت جـاری مـن، تـو، او

حکایـت جـاری مـن، تـو، او


 من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
 تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
 !او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

 من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
 تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
 !او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت

 معلم گفته بود انشا بنویسید
 موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟

 من نوشته بودم علم بهتر است
 مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
 تو نوشته بودی علم بهتر است
 شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
 او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
 خودکارش روز قبل تمام شده بود 
  معلم آن روز او را تنبیه کرد
 بقیه بچه ها به او خندیدند
 آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
 هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
 خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
 شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند
 گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

 من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
 تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت
 برای مادرت می خرید
 او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که
 پدرش می کشید
 سال های آخر دبیرستان بود
 باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

 من باید بیشتر درس می خواندم و دنبال کلاس های تقویتی بودم
 تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
 او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرده و دنبال کار می گشت

 روزنامه چاپ شده بود
 هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

 من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
 تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
 او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !

 من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی؛ کسی را کشته
 است
 تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی
 او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
 !!!برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود

 چند سال گذشت
 وقت گرفتن نتایج بود

 من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
 تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
 او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود
 وقت قضاوت بود
 جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

 من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
 تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
 او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند
 زندگی ادامه دارد ...
 هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

 !!!من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است 
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است  
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است
 من، تو، او
 هیچگاه در کنار هم نبودیم
 هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

 اما من و تو اگر به جای او بودیم
 آخر داستان چگونه بود ؟؟؟

 هر روز از کنار مردمانی می گذریم که یا من اند یا تو و یا او ؛
 و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از
 آن اوست

پ ن :با سپاس فراوان ازدوست محترمی که من را قابل دونست و این ای میل رو برام فرستاد.

+ ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٦
comment نظرات ()

← صفحه بعد